شعر شماره 2
مینویسم از تو ....
تا تن كاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه ..این گریه اگر بگذارد ...
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سكوتم باشی
گریه ...این گریه اگر بگذارد
سنبلانك سپر آتشها
او به هر آتش افروخته ای سوخته بود
او به این سو ختن آموخته بود
هر چه می سوخت همان بود كه بود
او به پیش همه كس رسوا بود
سینه اش سخت تر از صخره ی سرد
او به دور ازمنش عشق و وصال
پاك از آلودگی و عصیان بود
و گریزان زپلیدی و بد و نیسان بود .
سنبلانك پر نفرتها
همه از دیدن او نفرت داشت
او از این نفرت و نفرت زدگی نفرت داشت
نفرتش بیشتر از نفرت بود
دل او كوه غمو حسرت بود
سنبلانك سپر تنهایی
بود تنهای تنهایی خویش
و در اندیشه رسوایی خویش
نا گهان قاصدك از راه رسید....... !
سنبلانک خندید
سنبلانک بر خواست
قاصدک را بوسید
از غم و سختی راهش پرسید
و سپس پیش خود او را بنشاند
گلش از گل بشکفت
که سر انجام بر او هم نفسی پیدا شد
عاقبت داد رسی پیدا شد
دفتر غصه خود باز نمود
قصه درد خود آغاز نمود .....
قاصدک تنهایم !
مثل من هیچ کسی تنها نیست
این همه پیش همه رسوا نیست
منم و بی کسی و تنهایی
کنج آلو نک طو فانز ده ی رسوایی
قاصدک بی سرو ساما نم من
هر کجایی که پناهند ه شدم طررد شدم
منع گردیدم و سر تا به قدم درد شدم
هیکل دردم من
آتش سردم من
قاصدک غم دارم
غم آوارگی و در به دری
غم تنهایی و خونین جگری
غم عصانگری انسانها
غم انسان
غم عصیانها
قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
و به دیو انگی ام می خنددند
همتم می بندند
قطره ای اشکم من
که ز چشم شبنمی ریخته ام
و به خون جگر آمیخته ام
مادر من غمهاست
مهد و گهواره ی من ماتمهاست
اشکم و آهم من
دارم از سینه ی دلسو خته گان می ریزم
دارم از سینه دل باختگان می ریزم
قاصدک در یابم
روحم عصیانز ده ی طو فانهاست
آسمان نگهم بارانی است
قاصدک غم دارم
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
غم من صحرا هاست
اافق تیره ی او نا پیداست
مثل ابر سیهی غمگینم
هر کجا می نگرم ماتم و غم می بینم
قاصدک از ماتم زدگی سینه ام سنگین است
روزم از هاله ی شب رنگین است
چون غروب ابدی دلتنگم
با شب تیره غم همرنگم
روز بودم که شدم در دل تیره ی شب زنده به گور
در سیاهی شده ام من زنده به گور
می زنم داد ز اعماق سیاه یک گور
از پس پر ده ی تا ریک گناه
دیدگانم پر اشک
سینه ام لانه ی ویران شده ی جغدک درد
چهره ام زردتر از برگی زرد
روزگارم سیه و تاریک است
در دم مرگ سخنها دارم
سخن از انسانها
سخن از این همه عصیانگری و نیسانها
سخن از نسل بشر
سخن از فتنه و شر
پاره شد دفتر ارزنده ی انسان بودن
مرد گردیدن و دور از بد و نیسان بودن
قاصدک در رنجم
رنجم از رنگ و ریاست
دوره ی مرگ صمیمیت و یک رنگی هاست
دل یک رنگ کجاسن ؟
رنگ بی رنگ کجاست
قاصدک این مردم همگی صد رنگند
برده ی دیو سیاهی رنگند
رنگ این رنگ بباید یزدود
تا آزاد در آزادی بود
قاصدک باید روز
روشن از نور حقیقت باشد
صحبت از مهر و محبت باشد
سر راه بشریت کین است
باید این سد نکوهیده شکست
دست هیولای زشتی را بست
دل بی کینه پر از نور خداست
که در او لطف و صفاست
همه جا در صحف ابراهیم
به اوستا و زبور
و به تورات و به انجیل و
به قران
سخن این است که انسان باشید
از بد و زشت گریزان باشید
چه تبار و چه نژاد
که نژادی... نشود موجب پاکی نهاد
زبشر پاک نهادی چه تبار و چه نژاد
همه از یک پدرند
همه از نوع بشر
سخن از دوزخ نیست و نه گلشن جاوید بهشت
که به یک دانه گندم پدرم از کف هشت......(منظور حضرت آدم )
سخن از وجدان است
سخن از ایمان است
دوزخ و باغ بهشت
حالت و گونگی وجدان است
که به دنیای خود هر بشری پنهان است
راه وجدان به بشر از همه جا نزدیک است
بشریت همه دور است و همه تاریک است
قاصدک سینه که بی کینه شود
سرزمین ابدیت آنجاست
کاخ زیبای حقیقت آنجاست
که پر از نور خداست
که در او لطف و صفاست
قاصدک می بخشی
چه کنم بیمارم
و چنان دوزخم و تب دارم
دارم اینک هزیان می گویم
و روی تو با اشک روان می شویم
قاصدک مردمی مرد
خاک شد
بادش برد
مرد اگر ماند سر خویش به نامرد سپرد
تو بگو .......
مرد کجاست؟
مرد همدرد به پر درد کجاست؟
قاصدک دیگر از این پس منمو تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عصیانی
و به عصیان منتظر معجزه و غوغایی
تا به تقدیس خدای مریم
وارهم از کهنه طبیب ماتم
قاصدک مریم کو ؟
که مسیحایی نیست ؟
و مسیحاییو عیسی یی نیست
قاصدک زشتم من ...
زشت چون چهره ی سنگ خارا
زشت همانند زوال دنیا
نه نگاهی که نگاهم فکند
و نه دستی که زتن رخت حیاتم بکند
قاصدک چرخ زبان می چرخد
من روان در پی ارابه خاموش سکوت
می زنم پرسه به شهرهپروت
گر چه این جا همه چیزی رویاست
لطفش این است که غم ناپیداست
قاصدک حال گریزش دارم
می گربزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست .
عصر یک روز بهاری زیر باران بیقرار رد شدی از آخرین پیچ بهار
بی تو تکرار خزان است و زمستان و ستم بی تو تقویمم تهی از عید و نوروز و بهار ...