تبليغاتX
سيد موسي عليزاده طباطبايي
نوشته هایی درباره حقوق . سیاست و فرهنگ

 

 

  •  

بسمه بنت سعود بن عبدالعزیز، دختر پادشاه پیشین عربستان سعودی به بی‌بی‌سی می‌گوید تغییرات زیادی هستند که دوست دارد شاهد رقم خوردن آنها در عربستان باشد اما در عین حال می گوید که هنوز زمان آن نرسیده که به زنان اجازه رانندگی داده شود.

"من به عنوان دختر ملک سعود، پادشاه پیشین عربستان سعودی سخن می‌گویم. پدر من بنیانگذار نخستین دانشگاه زنان در کشور بود، برده‌داری را لغو کرد و کوشید با جدا کردن نقش‌های شاه و نخست‌وزیر از یکدیگر پادشاهی مشروطه‌ای بنا کند. اما متاسفانه باید بگویم که آن وعده هنوز در کشورم تحقق نیافته است.

بسمه بنت سعود بن عبدالعزیز، دختر پادشاه پیشین عربستان سعودی از شوهرش طلاق گرفته و با فرزندان خود در لندن زندگی می‌کند

فرهنگ کهن ما، که من بسیار بدان می‌بالم، به نجابت و سخاوت شهره است، اما آنچه کم داریم قوانین مدنی اساسی برای اداره کشور است.

به عنوان یک دختر، خواهر، همسر(سابق)، مادر، بازرگان و روزنامه‌نگار این چیزی است که می‌خواهم تغییرش را در عربستان ببینم."

قانون اساسی

می‌خواهم شاهد قانون اساسی شایسته‌ای باشم که همه زنان و مردان به نحوی برابر در پیشگاه آن بایستند و راهنمایی برای قوانین مدنی و فرهنگ سیاسی‌مان باشد.

برای نمونه امروزه در دادگاه‌های عربستان همه تصمیمات بنا به تفسیر شخصی قاضی از قرآن مجید گرفته می‌شوند. تصمیمی که به جای اصول عام و قانونی مکتوب به عنوان راهنما، تماما بر باورهای شخصی قاضی استوار است.

من خواستار یک نظام غربی نیستم، بلکه خواهان اقتباس از چنان نظامی به فراخور فرهنگ و نیازهایمان هستم. به همین دلیل قانون اساسی ما باید ملهم از قرآن مجید باشد، با اصولی استوار که دیگر مانند اکنون به امیال قاضیان فضایی ندهند.

قانون اساسی به ویژه باید فارغ از جنس، موقعیت و قومیت حافظ حقوق اولیه همه شهروندان باشد. همه باید در برابر قانون مساوی باشند.

قوانین طلاق

پادشاهی درونگرا

 

  • تاسیس در ۱۹۳۲ توسط ملک عبدالعزیز
  • یکی از مذهبی‌ترین و محدودترین کشورهای خاورمیانه
  • خاندان سلطنتی ۱۵ هزار نفری
  • آل سعود قدرت را در انحصار خود دارد. احزاب سیاسی ممنوعند
  • زنان سعودی زندگی محدود و مقیدی دارند. رانندگی آنان ممنوع است
  • این کشور شامل منطقه حجاز، محل تولد حضرت محمد و مهد اسلام است
  • عربستان سعودی بیش از ۲۵ درصد منابع شناخته‌شده نفت جهان را در اختیار دارد

قویا بر این باورم که قوانین طلاق فعلی مناسب نیستند.

امروزه در عربستان یک زن تنها می‌تواند در صورت تشکیل پرونده‌ای با عنوان "خالی و ضالی" تقاضای طلاق کند. یعنی یا باید مبلغ هنگفتی که سر به ده‌ها هزار دلار می‌زند بپردازد یا این که شاهدی برای آنچه علت درخواست طلاقش است بیاورد. کاری غیرممکن، چرا که چنان دلایلی غالبا در چهاردیواری خانه می‌مانند.

راه دیگری که زنان به واسطه‌اش خلاف میل خود در خانه شوهر می‌مانند، سپردن حضانت همه کودکان شش سال به بالا به شوهر در صورت طلاق است.

این وضع کاملا خلاف قرآنی است که باید قوانینمان بر آن استوار شوند. در آن این حق به زنان داده شده که در صورت پیشامد "اختلافات آشتی‌ناپذیر" طلاق بگیرند.

دگرگونی نظام آموزشی

شیوه رفتار کنونی با زنان در عربستان نتیجه مستقیم آموزشی است که به پسران و دخترانمان در مدارس می‌دهیم.

محتوای درس‌ها به شدت خطرناکند. مثلا، کودکانمان می‌آموزند که زن جایگاه پستی دارد. نقش او موکدا به خدمت به خانواده و پرورش فرزندان محدود می‌شود. آنان می‌آموزند که اگر بنا است زن کسی را به جز خدا بپرستد، آن شخص شوهر او است؛ که "اگر به خواسته‌های شوهرش تمکین نکند فرشتگان بر او لعنت می‌فرستند". دختران نیز اکیدا از شرکت در درس‌های تربیت بدنی بازداشته می‌شوند. این نتیجه تفسیر کاملا غلطی از قرآن است. از نظرم این ایدئولوژی‌ها ماهیتا ضد زن هستند.

گذشته از آن تمرکز اصلی نظام آموزشی ما بر مباحث مذهبی نظیر حدیث، فقه، تفسیر و البته قرآن است. نگرششان این است که "آموختن چیزی به جز مذهب کسی را به بهشت نمی‌فرستد، پس وقتتان را تلف نکنید". من دوست دارم آموزش مذهبی به قرآن و سنت(زندگی پیامبر) که حاوی قوانین راستین اسلامند محدود شود. مابقی یادگیری کورکورانه آموزه‌هایی خظرناک است که جوانانمان را در برابر ایدئولوژی‌های بنیادگرایانه ضربه‌پذیر می‌کند. ایدئولوژی‌هایی که به تروریسم و تحریف معنای راستین قرآن می‌انجامند.

به جای این که قوای ذهنی جوانانمان را در حفظ کردن نقل‌قول‌هایی که صحتشان قطعی نیست هدر دهیم، باید آنان را به آزادانه اندیشیدن، ابتکار و نوآوری برای بهبود جامعه‌مان تشویق کنیم. صدر اسلام دورانی برای خلاقیت‌های بزرگ بود. مذهب ما نباید سپری شود که پشت آن از چشم جهان پنهان شویم، بلکه باید قوه‌ای محرک و الهام‌بخش برای آنچه پیرامونمان می‌گذرد باشد. این روح حقیقی اسلام است.

اصلاح کامل خدمات اجتماعی

وزارت امور اجتماعی به جای حمایت از قربانیان، با بدرفتاری با زنان کنار می‌آید. تنها خانه‌های امنی که زنان قربانی برای پناه بردن دارند، خانه‌های دولتی هستند. در این خانه‌ها مداوما به آنان گفته می‌شود که با اقامتشان در آنجا مایه ننگ خانواده خود هستند.

شاهزاده بسمه

  • جوانترین دختر دومین پادشاه کشور و برادرزاده حاکم فعلی
  • تحصیلکرده در بریتانیا و سوئیس
  • ساکن لندن
  • شاهزاده بسمه در عکس فوق جایگاه خود در شجره‌ آل سعود را نشان می‌دهد

اگر آنان عضو خانواده‌هایی پرنفوذ باشند، از ترس خشم پدرسالار قدرتمند چنان خاندانی، مستقیما به خانه خود بازگردانده می‌شوند. در نتیجه شاهد موارد بسیاری از خودکشی زنان تحصیل‌کرده هستیم؛ دکترها و دانشمندانی که به نزد همان کسانی بازگردانده می‌شوند که با آنان بدرفتاری می‌کرده‌اند.

ما به خانه‌های امن مستقل زنان احتیاج داریم که با قوانینی محکم از حقوق زنان حفاظت کنند، حامی آنان باشند و بر سنت‌های خانوادگی چیره شوند.

وزارت امور اجتماعی نه فقط به حقوق زنان بی‌توجهی می‌کند، که از عوامل شیوع فقر در کشور است. نظامی فاسد با فقدان شفافیت به معنی فقر بیش از ۵۰ درصد جمعیت است، آن هم در حالی که ما یکی از ثروتمندترین کشورهای جهانیم.

نقش محرم

زنان در عربستان نمی‌توانند بدون یکی از محارمشان جایی بروند یا سفر کنند.

در زمان پیامبر زنان با همراهی مردان به این سو و آن سو می‌رفتند، اما در آن دوران عربستان پر از راهزن بود.

چنان قانونی در دوران کنونی به کار محدود ساختن آزادی حرکت زنان می‌آید و موجب می‌شود نه تنها زنان همچون کودکان بار بیایند، بلکه باری هم به دوش مردان باشند.

امروز زنان در عربستان اجازه رانندگی ندارند.

'شیوه رفتار کنونی با زنان در عربستان نتیجه مستقیم آموزشی است که به پسران و دختران در مدارس داده می‌شود'

به نظر می‌رسد ناظران غربی بیش از هر چیز به این مساله توجه دارند. اما حقوق مقدماتی‌تری هستند که باید برای زنان استیفا شوند.

مسلما من طرفدار رانندگی زنان هستم ولی فکر نمی‌کنم وقت خوبی برای تغییر قانون آن باشد. در فضای کنونی اگر زنی به رانندگی بپردازد ممکن است برای این که درسی به او بدهند متوقفش کنند، تحت آزار و اذیت قرارش دهند و حتی بدتر از این‌ها.

برای همین است که با رانندگی زنان مخالفم، تا زمانی که به اندازه کافی آموزش ببینیم و قوانین لازم برای حمایت از خویش در برابر چنان جنونی داشته باشیم. در غیر این صورت تنها زمینه را برای سواستفاده افراط‌گرایان فراهم کرده‌ایم. اگر زن راننده‌ای آزار ببیند آنان به جهان اسلام چنین می‌گویند: "ببینید وقتی زنان رانندگی می‌کنند چه اتفاقی می‌افتد. اذیتشان می‌کنند و کتکشان می‌زنند" و بعد بر همین مبنا خواهان قوانینی حتی سخت‌تر برای کنترل زنان می‌شوند. ما از پس چنین امری برنمی‌آییم. پیش از برداشتن چنان قدمی ما محتاج تغییرات بنیادی در قانون و نگرش آن به زنان هستیم.

در کل این تامین حقوق و آزادی همه شهروندان است که امری حیاتی است. حقوق زنان نیز از همین حقوق ناشی می‌شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:53  توسط علیزاده طباطبایی  | 

Inline image 1
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:19  توسط علیزاده طباطبایی  | 

تاریخچه روستای اوره نطنز در قالب یک تذکره قدیمی۱۳۸٩/٦/٢٠

بخشی از تاریخ اوره(تذکره) که روی پوست آهو نوشته شده است ، هر سال در ایام برات برای مردم قرائت می شود که نکات جالب توجهی برای اهالی اوره دارد. امسال در ایام برات (نیمه شعبان) یکی از فعالیت های ارزشمندی که انجام دادند ، این بود که تذکره امام زادگان مدفون در وسط روستای اوره را در قالب کتابچه هایی منتشر و بین مردم توزیع نمودند. شخصا از این اقدام بانیان این کار خیر تشکر و تقدیر می کنم.

اکنون متن کامل تذکره مزبور را در اینجا قرار می دهم تا عزیزانی که مایلند تاریخچه اوره را مطالعه نمایند ، بدان دسترسی داشته باشند.

بسم الله الرحمن الرحیم

باب نهم در بیان کیفیت احوال سراسر ملال احمد بن عبدالله بن امام محمد باقر و شاهزاده محمود، برادر با جان برابر آن شهریار کامکار و قره عین نامدار دوحه باغ احمدی و غنچه گلستان حیدری ، سروهای بوستان فاطمه زهرا و شاخه های نهال شمشاد خدیجه کبری علیه الصلوه و علیه السلام است موافق بر رشحات عالی حضرات متوالیان کرام و مستوفیان عظام و خدام ذوی العزه و الاحترام اعلی الله مقامهم که سر رشته مضبوطه آن سلسله علیه عالیه را بیرون نوشته اند به جهت اجناح شیعیان و دوستداران چنان است که در کتاب الفی شهره ذکر فرموده اند که بعد از شهادت یافتن فخر الله العابدین سید الساجدین و الراکعین ستم دیده دشت نینوا ، یعقوب آل طه ، مسموم به سم جفا ، جناب امام زین العابدین ، یوسف بن حجاج علیه اللعنه و العذاب ، اولاد ابوتراب را در هر ولایتی که بودند ، منافقین راه منزل و ماوی ایشان را به آن سگ هاویه عرض می نمودند ؛ آن کلب کبیر در شهادت اولاد آن شاه خبیر و کبیر سعی های بلیغ می نمود و دقیقه ای از فکر شهادت آن بزرگواران نمی آسود تا آن نوجوانان باغ فتوت و نونهالان گلستان رسالت را به شهد شهادت فایز می گردانید.

و حجه بن زکریا روایت نموده است در منتخب خود که هشت هزار نفر سادات علوی که همگی عظیم الشان و جلیل القدر و البنیان بودند از نسل فاطمه بانوی حوریان جنان را آن ملعون بعضی را با خنجر و شمشیر و جمعی را با مضراب و زوبین و تیر و برخی را به زهر هلاهل به قتل رسانید و در آن زمان آن دو برادر نامدار و شهریاران کامکار از جور زمانه غدار و تعدی و ناسازگاری چرخ بیم دار یعنی سلطان احمد و سلطان محمود فرزندان شاهزاده عبدالله بن سرور باطن و ظاهر ، پیشوای مومن و کافر ، هادی پنجم جناب امام محمد باقر علیه السلام در شهر بغداد در خانه گشتاسب بن فرخ بن اسفندیار بن هرمز بن خسرو بن امیر یزدجرد شهریار خوفیانه به مثل گنج در ویرانه پنهان بودند و از ترس و بیم و سطوت آن شیطان رجیم لیل و نهار را هراسان و در کار خود پریشان در آن خانه به مثل زندانیان به سر می بردند و آن ملعون مردود شب و روز در تجسس و تفحص آن برگزیدگان رب ودود می بود تا روزی وزیران بی بنیاد به عرض آن بدتر از نمرود و شداد رسانیدند که : “ای شهریار امروز در عوالم امکان سلطنتی و هم در عالم ، خاتم سلطنت در انگشت است و حجت خلافت در مشت است؛ ولایت باطن را مجتمع با امارت ظاهر آورده ای و از کنه جوهر عبودیت ، سلطنتت باهر و نیز چون جنان باشد ، چرااولاد فاطمه در امان باشند؟ “

آن ملعون دلش از بغض ابوتراب چون سفینه غرق در خون ناب ، رنگش متغیر گردید و موهای نحس منحوسش به مثل سوزن از پیراهن سرکشیده و منادی ها را امر نمود که در همه ولایات منادی کنند که هر کس یک نفر از آل ابوتراب به خدمت وی باشتاب حاضر نماید یک بدره زر جایزه به آن کس بدهد.

چون منادی این ندا در داد ، گشتاسب تازه مسلمان از این منادی دلش به درد آمد که مبادا چرخ زنگاری حیله بازد و شعبده باز فلک فتنه انگیز و آن شهریاران در شهر بغداد به شهادت برسند ، از برای آن شاهزادگان تدارکی کامل دیده ، ایشان را خوفیانه در نیمه شب غایبانه از باره بغداد سرازیر نمود. ایشان را به سمت عراق بی تفاوت به نفاق روانه نمود.

آن دو برادر طی منزل می نمودند و از راه غیر متعارف ، جبل ها و بیابان ها را کمیت پیادگی می دوانیدند تا آن که وارد شهر قزوین بی قرین گردیند و چند یومی در خانه عبدالخالق بن عبدالعظیم بن عبد الحی که یکی از نواده های دختر زاده ابی ذر غفاری می بود و در شهر قزوین متوطن بود و از جمله محبان یک رنگ و جان نثاران بی درنگ خانواده ابوتراب می بود ، فرود آمدند تا بعد از مدت های مدید و عهد های به غایت بعید ، سینان قزوینی که مشهور بودند به بدبینی ، از کیفیت احوال ایشان از کما کان اطلاع یافتند واز راه بغض و عداوت کمر قتل آن دو نونهال بوستان فتوت و دوحه های باغ رسالت را بر میان جان محکم استوار نمودند.

عبد الخالق (میزبان) پی بر مطلب برده ، تدارکی که فراخور شان و احوال ایشان می بود ، مهیا نموده ، ایشان را از شهر قزوین کفر قرین بیرون نموده و ایشان را دلالت به راه فارس نمود و وداع نموده به خانه خویش مراجعت نمود.

آن دو شهریار نامدار و قوت دل احمد مختار ، میوه بوستان حیدر کرار از قزوین بیرون آمده ، از راه غیر متعارف روانه مملکت نخع گردیدند ، چون روز شد ، جاسوس آن بدبختان مخلد در آتش نیران ، مطلع از رفتن آن نازنینان گردیده ، این خبر را به سمع آن ملعونان به زمان چاپلوسی رسانید . هشت نفر کافر مطلق داوطلب در کشتن امام زادگان بر حق گردیدند و خودسازی نموده و در همان روز به مثل اجل معلق از عقب شاهزادگان از قزوین بیرون آمده روانه مملکت نخع گردیدند و در کنار شهر ساوج آن ملاعینان به آن دو جگر گوشگان جناب فاطمه زهرا علیها سلام رسیدند و در کنار شهر ساوج فیما بین آن هشت نفر فرقه کفر با آن دو نور چشم فاتح خیبر تلاقی فریقین رخ نمود و آن دو بزرگوار در آن گیرودار از جور و ظلم آن دو شقی النفاس زخم بسیار و صدمه بسیار به بدن ایشان رسیده بود. و اما آن هشت نفر خوارجی را به رسم امانت به خدمت مالک روانه بئس المصیر نموده بودند.

لکن از کثرت زخم و شدت درد و بسیاری خون که از بدن شریفشان آمده بود ، ضعف بر آن نونهالان چمن مصطفوی و غنچه های بوستان مرتضوی غالب شده بود و جهان در چشم آن بینوایان تیره و تاریک گردیده بود ، به آن احوال و با آن ضعف و نقاهت بی زاد و راحله تشنه و گرسنه با پاهای پر آبله ، خود را نزدیک شهر نخع رسانیدند و در نزدیکی شهر نخع در قلعه اسنجران منزل فرمودند و عبدالرضا که بزرگ و ریش سفید آن قلعه می بود ، ایشان را به خانه خود برده متوجه احوال ایشان و اصلاح زخم های بدن اطهر آن شهریاران گردید و از نام و نسب و احوال زخم و صدمه بدن ایشان جویا گردید ، ایشان عبد الرضا را از نسب خویش با خبر نمودند و کیفیت احوالات خود را من اوله الی آخر به آن پاک دین مکشوف داشتند و مدت مدید در آن قلعه به طریق خوفیانه به سر می بردند تا زخم های بدن اطهر ایشان اندک اندک روی به بهبود نمود.

احوال ایشان اندکی بهتر شد از آن قلعه حرکت نموده از راه جبلستان از خوف و بیم آن ملاعین روانه چهل حصاران فین گردیدند و در فیما بین شهر نخع و قصبه طیبه فین جمعی از جماعت سنان که مستحفظ آن الکه می بودند و در اصل ساکن بلده دامغان می بودند به آن دو سرو بوستان احمدی و نهال گلستان محمدی و دوحه باغ حیدری چهره گردیدند و از فراست و قراین ایشان را شناختند که آن دو بزرگوار از آل فاطمه و دودمان ابوتراب می باشند ، سر راه را به ایشان تنگ گرفته و به ایشان در آویختند و مجادله و محاربه ایشان تا سه روز به طول انجامید ، آن مظلومان در آن سه روز صایم بودند و آب و نان نتوانستند به جهت فوت افطار خود تحصیل نموده باشند ؛ در آن سه روز آب و نان به وجود ایشان نرسید و در آن مجادله زحم بسیار از شمشیر و زوبین و تیر و خنجر به جای زخم های سابق در بدن اطهرشان قرار گرفته بود.

شب چهاردهم در رسید و در هنگام غروب روز سیم دست از دعوا کشیده در گوشه آن بیابان غریب و بی کس و بی یار و بی مونس ، بی آب و نان با آن زخم های گران قرار گرفتند و آن بدبختان در نزدیکی ایشان منزل نموده به لهو و لعب و خوردن خمر مشغول گردیدند. ایشان به لهو و لعب و آنان به گریه و زاری بی توشه در تعب بودند . چون آن شب دیجور به نصف رسید ، از ترس و بیم با هول عظیم دل به حی قدیم بسته ، از آن مکان رسته ، خود را به قلعه جلال الدین در چهل حصاران فین رسانیدند.

رفیع نساج که در آن نصف شب از خانه خود به جهت نماز شب و عبادت حضرت رب در آمده ، روانه مسجد می بود از حکمت های بالغه ربانی و فرمان حضرت واجب الوجود در نهانی ، به خدمت آن دو شهریار رسید و از کیفیت احوال ایشان جویا گردید. آن بزرگواران احوال خویشتن و سرگذشت خود را به جهت رفیع نساج من اوله الی آخر از کما کان مطلع ساختند . آه سرد از نهاد آن پاک دین و جانباز راه یقین برآمد و ایشان را به خانه خود برده ، منزل نیکویی به جهت ایشان مهیا نموده ، آن شهریاران را در خانه خود ، حسب الامر ایشان پنهان نگاه داشت و متوجه اصلاح زخم بدن اطهر آن دو بی کس پرداخت و جراحی ماهر که از زمره مسلم می بود به جهت آن شاهزادگان حاضر نمود و به معالجه زخم بدن آن بزرگواران سعی بلیغ می نمود و روزها به کسب نساجی مشغول بود و اجرت شغل خویشتن را یوما فی یوم خرج دوا و غذای ایشان می نمود و هر روزه اخلاصش زیاده می گردید .

تا آن که بدیعه نامی که هفتاد سال متجاوز از عمر منحوسش گذشته بود و در اصل مردم خطه ورامین می بود و در آن قلعه به سر می برد و شوهر او متوفی شده بود ، کیفیت احوال را فهمید ، چون اطمینان به هم رسانید ، خوفیانه در نامه به خطه ورامین به اقوام خویش احوالات شاهزادگان را مفصل قلمی نمود و به قاصدی ، فرزند خویش عبدالرحمن نامی را برگزید و وی را روانه خطه ورامین در نزد برادرهای خویش روانه نمود.

چون نامه به آن ملاعینان که از خدا بی خبر و از هول روز محشر باشکان نبود ، رسید ، لشکری از خود شقی النفس تر فراهم آورده با تدارک بسیار و زر بی شمار برداشته و روانه چهل حصاران فین گردیدند و در کنار قلعه جلال الدین فرود آمدند و آن دو بزرگوار را طلب نمودند. رفیع نساج از ترس بزرگ آن قلعه و آن که مبادا اهل و عیال مسلمانان به اسیری رفته و جماعت متوطنین آن قلعه به قتل برسند ، در نیمه شب خوفیانه آن آقایان را از قلعه جلال الدین بلدی به اتفاق ایشان روانه نمود.

از راه غیر متعارف ایشان روانه الکه نطنز رود گردیدند و بر سر کریوه صاین رسیدند که راه دو قسمت می شد ، یکی به قصبه نطنز رود می رفت و دیگری در دامنه کرکس که کوهی است بسیار بزرگ و آب و علف و گل های گوناگون و درنده بسیار در آن کوه به هم می رسند.

ایشان به یکدیگر رسیدند و در همان دقیقه آن ملاعینان دور شاهزادگان را احاطه نمودند؛ آن شیربچگان حیدری به آن ملاعینان نبرد می نمودند و به راه کرکس افتادند تا در دامنه کرکس به آبادی رسیدند و آن آبادی را قلعه ای به نظر سنجیدند . چون به حوالی آن آبادی رسیدند ، مغرب شد ، دست از جدال کشیدند و آن دو بزرگوار در گوشه ای آرام گرفتند و آن ملاعینان در خلف باره آن قلعه فرود آمدند. بزرگ آن قلعه چون آن لشکر را به نظر در آورد بسیار هول برداشته بر باره قلعه بر آمد و از ایشان تفتیش نمود که این لشکر کیستند و در این راه غیر متعارف از برای چیستند.

یکی از آن شقی النفاس در جواب آن شخص زبان به تکلم گشود و کیفیت را من اوله الی آخر به جهت صاحب آن قلعه و آبادی حکایت نمود . چون پاسی از شب گذشت آن مرد دین دار با تبعه خویش از قلعه خود بیرون آمده به منزل شاهزادگان شتافت و آن گوهران شب چراغ را در آن تاریکی شب دریافت. ایشان را به عجز و الحاح تمام برداشته داخل قلعه خویش نمود و خدمت شایسته به جهت ایشان به عمل آورد و در آن شب ساکنان آن آبادی را طلب نموده ، آن حکایت را در میان آورد. همگی اهل آن قلعه از کهین و مهین با رئیس خود هم عهد گردیدند که تا آدم آخر ایشان به شهد شهادت فایز نگردند و خون خود را به محبت و دوستی علی بن ابی طالب علیه السلام نریزند ، ایشان را به دست خصم ندهند.

چون صبح شد آن ملاعینان از پی برگزیدگان حضرت سبحان جستجو نمودند و آنچه در آن حوالی تفحص نمودند کسی را نیافتند.

خاطر ایشان جمع شد که آن دو بزرگوار در آن قلعه می باشند. رسولی در نزد ایشان روانه نمودند و طلب آن دو بزرگوار نمودند و ساکنین آن قلعه آباد امتناع می نمودند تا بالاخره فی ما بین ایشان به نزاع و جدال پیوست و همه روزه ساکنین آن قلعه از در خود بیرون می آمدند و در کنار آن آبادی ، با آن جماعت صفوف جدال را می آراستند تا مدت یک ماه شمس و هفت روز آن مجادله به طول انجامید و بر اهل و سکنه آن آبادی بسیار ضیق گردید و به جهت گذران معیشت و هیزم و غیره و در آن دمت بسیاری از طرفین در کنار آن قلعه کشته شده بودند . چون شاهزادگان کار را چنان دیدند و زخم های بدن خود را به اصلاح سنجیدند ، تن مبارک را به زیور اسلحه حرب آراستند و آن دو برادر در آن روز پای از قلعه بیرون نهادند و با آن لشکر مجادله می فرمودند تا مدت شش یوم هر روزه فی ما بین ایشان فریقین رخ می نمود و از جماعت کفار بسیار کشته می شدند و زخم بی شمار بر بالای زخم های آن بزرگواران که اصلاح یافته بود ، رسیده بود ؛ چنان که از صدمه تیر به مثل قنفذ سر بر آورده بودند و زخم شمشیر بر بدن ایشان بیرون از حساب بود و از آن لشکر کفار قلیلی باقی مانده بود. مجموع ایشان طعمه شمشیر آبدار گردیده بودند و همه رزوه از خطه ورامین لشکر بامداد آن ملاعینان پی در پی می رسید و قوت ایشان زیاد می شد تا این که در روز پانزدهم رجب المرجب در کنار آن قلعه آن دو بزرگوار از پای در آمدند و از ضرب نیزه و خنجر و شمشیر و صدمه خدنگ تیر ، جان به جان آفرین تسلیم نمودند و داعی حق را لبیک اجابت مقرون گشته به شهد شهادت فایز گردیدند.

متوطنین آن قلعه بدن های شریف آن دو برادر را در کنار قلعه مدفون نمودند و باز با آن جماعت به حرب مشغول گشتند تا آن قلعه را محاصره نمودند؛ زنان ایشان در فوق باره آن قلعه بر آمده با سنگ فلاخن با جماعت جهاد می نمودند و مردان ایشان در مابین گرم محاربه بودند تا بالاخره قوم بی خرد آن قلعه را مسخر نمودند و به حیطه تصرف در آوردند و مردان ایشان را از زیر تیغ گذرانیدند و به قتل رسانیدند و زنان حامله ایشان را شکم دریدند و اطفال ایشان را در مهد سر بریدند. همگی را با اره جفا سر از پیکر جدا نمودند و برخی از زنان و مردان ایشان را اسیر نموده با مال بسیار روانه خطه ورامین گردانیدند و آن قلعه در آن روز مسمی گشت به “اره” و از کثرت استعمال ، حال آن قلع را “اوره” می نامند، که در دامنه کرس در فوق قصبه نطنز رود واقع است و آن قلیل محبان که بنده بودند به دفعات آن قلعه را مجدد آباد نمودند و حال آن مکان را اوره می نامند.

این بود شرح حال دو نفر از این بزرگواران که در این امام زاده مدفون می باشند.

اما شرح حال دو نفر دیگر آن ها به نام های شاهزاده اسماعیل و شاهزاده ابوالقاسم فرزندان اسحاق بن امام موسای کاظم علیهم السلام :

بعد از شهادت یافتن جناب امام رضا علیه السلام حکم بر قتال ابوتراب نموده و به حکم آن سگ هاویه دوازده نفر سادات صحیح النسب علوی را در آبادی ها و بیابان ها گوسفندسان سربریدند ، در نتیجه شاهزاده اسماعیل و شاهزاده ابوالقاسم فرزندان اسحاق بن موسی الکاظم علیه السلام از مدینه عنبر شمیم روانه طوس گردیدند که طلب خون برادر و قصاص آن حضرت را نموده باشند .

چون در بلده همدان در کنار الوند نزول اجلال فرمودند: محمد جعفر ، والی آن حدود آن بزرگواران را به رسم ضیافت طلبید و آن دو شاهزاده را به زهر هلاهل مسموم نمود و آن بینوایان روز به روز ، درددل بر ایشان مستولی می شد چنان چه دو روز یا سه روز در غش بودند تا آن که وارد چهل حصاران فین گردیدند و چون هوا در آن آبادی بسیار گرم بود ، به جهت تغییرات آب و هوا روانه سرحدات سردسیر گردیند و چند روزی در قصبه نطنز رود در خانه معین الدین نساج به سر بردند و آزار ایشان دقیقه به دقیقه مشدد می شد.

به جهت طواف مرقد شاهزادگان (احمد و محمود)، آن دو برادر خویشتن را به قریه اره موسوم به اوره رسانیدند و در آن بقعه شریف معتکف گردیدند تا هر دو برادر متوفی شدند و حسب الوصیت ایشان ، ساکنین آن آباده ، نعش شریف ایشان را حنوط نموده در پهلوی آن دو بزرگواران در آن بقعه شریف دفن نمودند تا زمان خلافت متوکل عباسی علیه اللعنه و العذاب که حکم بر خرابی بقاع آل فاطمه علیهم السلام نمود ، آن بقعه را نیز خراب نمودند و بعد از آن که آن سگ به درک رفت ، دیگر کسی آن بقعه را عمارت ننمود.

پس گروه مسلمین و جمهور مومنین و سایر متوطنین آن حدود بدانند که چهار نفر از ذریه طیبه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها در قریه اوره از قرای نطنز رود فی ما بین محال لنجر و محال علیا در لب رودخانه در وسط اوره مدفون می باشند و آن مکان شریف صاحب کرامت است .

*منبع: مجله اینترنتی اوره، ستارۀ آسمان کویر

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:42  توسط علیزاده طباطبایی  | 

 مطلب زیر را از یک سایت کپی پست کردم :

در بهار، خیلی از خانواده های شهری، برۀ تازه از شیرگرفته ای می خریدند و در خانه نگه می داشتند. این بره تا اول پاییز، همبازی بچه های خانه و محله بود، پوست خربزه و هندوانه و طالبی و آشغال سبزی را از زباله شدن نجات می داد، برای باغچه و گلدانهای خرزهره کود تولید می کرد و در نهایت، گوشتش قورمه می شد و در پوست خودش ذخیره شده بود و یخچال نیاز نداشت؛ مثل گوشت خشک، گوشت نمک سود و ...
کسی در تابستان به دنبال خرمالو و در زمستان به دنبال انجیر تازه نبود. هر میوه، در فصل رسیدن و فراوانی اش خریداری می شد و هر کدام که شدنی بود، با فراوری ساده و خانگی، قابلیت نگهداری درازمدّت در محیط منزل پیدا می کرد: انگور در ارزانی خریده می شد و کشمش می شد. در صندوقخانه ها و یا بالاخانه ها، انجیر خشک، سنجد، عناب، سیر، گردو، بادام، نگهداشته می شد.
پیاز و سیب زمینی در زیر پله ها در زیر خاک انباشته شده بود.
همسایه ها و یا خویشان، سبزی ها را در فصل فراوانی، دور هم پاک می کردند و توی آفتاب یا سایه خشک می کردند (نعناع، شوید، ترخون، سبزی های صحرایی و دارویی،...). نتیجه: سلامت، مصرف محلی، تعدیل قیمت ها، نبود ضایعات، بی نیازی از سردخانه و برق و...
در فصل فراوانیِ لیمو ترش و غوره، دسته جمعی و دور هم، با وسایل دستی، آبلیموگیری و آبغوره گیری می کردیم و توی بطری های بزرگی که پنبطری (پنج بطری) صداشان می زدیم، ذخیره می کردیم. از برکت آن و در کنار آن: همکاری و همراهی، دید و بازدید، خاطرۀ مشترک، آرامش و اطمینان از چیستی و چگونگی خوراک، خرید محصول محلی، تعادل قیمت ها و متضرّر نشدن باغدار، نبود ضایعات، بی نیازی از سردخانه و برق و...
بادمجان و گوجۀ محلی را برای زمستان خشک می کردیم و نه فریزر می خواستیم و نه برق؛ و نه حمل و نقل گوجه و بادمجان از جیرفت و گرگان به تبریز و مشهد را.
با پوست کدو و هندوانه، مربایی به نام لَچّار درست می کردیم؛ پوست مرکبات نیز به کار مربا می آمد.
انگور و سیب ارزان را توی هر ظرف بیکاری که داشتیم، سرکه می انداختیم. انار ارزان را رُب می کردیم و توی کوزه می ریختیم.
دور هم جمع می شدیم و میوه های ارزان قیمت و احیاناً غیر قابل تازه خوری را (حتی خربزه ها را) کِشته (قیسی) می کردیم و یا لهیدۀ شان کرده، توی سینی های مسی می گذاشتیم روی پشت بام و یا توی بهارخواب تا توی آفتاب تبدیل به لواشک و ترشک شود. این کار خیلی فایده ها داشت: نبود اسراف، مصرف محلی، سلامت تنقلات، نبود زباله؛ ضایعات را جلوی مرغ و خروس های خانه و پای درختان خانه و بوته های گوجه و بادمجان می ریختیم.
خیار و گوجه را در ارزانترین فصل خریداری می کردیم، و توی حلب ها(تین)های نفت و روغن، برای فصل سرما، خیار شور و گوجه شور می انداختیم.
جمعه ها، خویشان با کمک هم، همه جور سبزیجات و صیفی جات را برای ترشی انداختن آماده می کردند و یک نفر که به اصطلاح دستش به ترشی می افتاد، ترشی می انداخت تا هر خانواده، سهمی ببرد.
گوشتۀ کدو، خربزه، هندوانه، طالبی که خورده می شد، پوسته ها را پیش مرغ و خروس و برّه و پای درختان می ریختیم و دانه ها را خشک می کردیم برای تهیۀ تخمه جهت شبهای زمستان.
نان های غیر قابل خوردن را خشک می کردیم و از هر خانه، صدای کوبیدن نان خشک در هاون سنگی یا برنجی برای مرغ و خروس ها می آمد.
‏پیرمرد شیرفروش محل، که او را «شیری» می خواندند، بشکه های کوچک شیر را با یک یدک کش، که موتور سیکلت و یا اسب بود، به کوچه ها می آورد و زنان، شیر تازه را از او می خریدند و در خانه، ماست و پنیر «مایه می کردند». اگر ماستِمان خانگی هم نبود، ظرف (کاسه، قابلمه، سطل) از خانه به «‏ماست بندی» محل می بردیم و توش ماست می گرفتیم. پنیر را خیلی وقتها توی یک تکه کاغذ دفتر مشق و یا روزنامه می فروختند. آب ماست و آب پنیر و ... را می گذاشتیم تا خورشید خانوم، قره قروتشان کند. کشک، که ماندگار ترینِ لبنیات بود، در اقسام بسیار گوناگونی تهیه و در غذاهای جورواجوری به ویژه در فصل کمبود شیر، به خورد خانواده می رفت. ماست را توی خیک، سراسر زمستان داشتیم.
نیازی به کارخانه های عریض و طویل «‏فراورده های شیری» با کوره ها و دیگ ها و سردخانه های عظیمشان و با «‏دیماند برق بالا»‏ و فاضلاب خطرناک و سیستم حمل و نقل و توزیع صدها کیلومتری و بسته بندی های آلایندۀ پلاستیکی و آلومینیومی و سربی بود.
زمستانها، دور کرسی بافندگی می کردند و به بچه ها مشق می گفتند و لباس های بزرگترها را برای کوچکترها راست و ریس می کردند.
لباسهایمان نوعاً احتیاجی به اتو کشی نداشتند،‏
اگر هم برای مراسمی لباس اتو کشیده می خواستیم،‏ کتری آب جوش را در حین چایخوری،‏ روی لباس می گذاشتیم تا چین و چروکها را بر طرف کند
...
زمستانها درِ اتاق های غیر نشمین را می بستیم و اتاق نشیمن را هم اگر بزرگ بود،‏ نیمی از آن را با پرده های زخیم،‏ جدا می کردیم و در آن نیمه، کرسی می گذاشتیم
همیشه یکی دو دست لباس گرمِ کارکرده و رنگ و رو رفته را به عنوان ‏«‏لباسِ توی خانه»‏ داشتیم و در پاییز و زمستان،‏ هیچکس توی خانه ها با لباس های تابستانی دیده نمی شد.
چهل تکه دوزی می کردند و پرده ها و ملحفه ها و لباس های مستعمل را، به قامت آستری لباسها، رختخواب ها، کیسه های خرید و «‏دَم کنی»‏ ها در می آوردند.
گل سرشوی، سفیداب و صابون محلی، آب استحمام را برای پای درختان، نه مسموم، بلکه غنی سازی می کرد. پسرها، تابستانها توی حیاط حمام می گرفتند.
در بطری های شیشه ای خالی شدۀ عرقیات، تا نیمه روغن موتور می ریختیم و نوک شعلۀ پریموس را همتراز خط روغن می گرفتیم و شیشه ها از کمر دوتا می شدند و لیوان درست می شد!
برنج را کته می کردیم تا بی خاصیت نشود. اگر هم صاف می کردیم، آب برنج را پای ریشۀ درخت می ریختیم و یا در زیر درخت، جلوی مرغ و خروسها می گذاشتیم.
برخی روی بام های گلی، نخود می کاشتند و یادم هست که کسانی در مرکزی ترین محلۀ شهر، زنبورداری و نوغانداری (پرورش کرم ابریشم) نیز داشتند!‏

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:9  توسط علیزاده طباطبایی  | 

سالها بود صدای گنجشکهای را نشنیده بودم اما امسال بهار به شکرانه الطاف خداوند هر صبح با صدای زیبای بلبلها و گنجشکهای حیاط منزل بیدار می شوم .

بدون اینکه اعضای خانواده متوجه شوند( زیرا احساس سرما می کنند )   بعد از نماز صبح آهسته  گوشه پنجره را باز می کنم  تا صدای زیبای چهچهه بلبل ها و صدای گنجشکها را بهتر بشنوم . تا ساعت ۷ که منزل را ترک می کنم صدای آنها می آید توانسته ام به خاطر این صداهای زیبا خانواده را راضی کنم که  از تغییر خانه منصرف شوند  و یک سال دیگر مهمان این پرندگان زیبا و طبیعت زیبا تر باشیم . 

هر چند صبحها نیز با اتومبیل  به اداره می آیم اما از پارکینگ تا محل کار ز پرندگان زیادی را می بینم امروز در حیاط اداره حدود ۱۰ طویطی سبز رنگ را در حال پرواز دیدم که منظره زیبایی درست کرده بودند  هر روز صبح نیز طوطی ها و آوازهای آنها گوشم را نوازش می دهد . به نظر می رسد بعد از سالها پرندگان به تهران بازگشته اند  به خصوص گنجشکها .  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:5  توسط علیزاده طباطبایی  | 


اوّل از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه مى گوئى از براى دردها:

بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ كَمْ مِنْ نِعْمَةٍ لِلَّهِ فى عِرْقٍ ساكِنٍ وَ غَيْرِ ساكِنٍ عَلى

بنام خدا و به يارى خدا چه بسيار نعمت خدا كه وجود دارد در رگى ساكن و غير ساكن بر

عَبْدٍ شاكِرٍ وَ غَيْرِ شاكِرٍ

بنده سپاسگزار و غير سپاسگزار


و مى گيرى ريش خود را بدست راست خود بعد از نماز فريضه و مى گوئى سه مرتبه :

اَللّهُمَّ فَرِّجْ عَنّى كُرْبَتى وَ عَجِّلْ عافِيَتى وَاكْشِفْ ضُرّى

خدايا بگشا از من گرفتاريم را و بشتاب در تندرستيم و برطرف كن سختيم را

و حريص باش كه اين عمل با اشك و گريه باشد


دوّم از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه بگذار دست بر موضع درد و بگو:

بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ

بنام خدا و بيارى خدا محمّد رسول خدا است كه درود خدا بر او و

آلِهِ وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ اَللّهُمَّ امْسَحْ عَنّى ما اَجِدُ

آلش باد و جنبش و نيرويى نيست جز به خدا خدايا پاك كن از من آنچه را درك مى كنم

و مسح مى كنى بدست راست موضع درد را سه مرتبه

براى مريضى

سوّم از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام مرويست كه اميرالمؤ منين عليه السلام مريض شد رسول خدا صلى الله عليه و آله به ديدن او رفت و فرمود به او كه بگو:

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ تَعْجيلَ عافِيَتِكَ وَصَبْراً عَلى بَلِيَّتِكَ وَ خُرُوجاً اِلى رَحْمَتِكَ

خدايا از تو خواهم شتاب در عافيتت و شكيبايى بر بلايت و درآمدن بسوى رحمتت را

براى درد

چهارم از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه فرمود مى گذارى دست خود را بر موضع درد و مى گوئى سه مرتبه :

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِّ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ الَّذى نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ

خدايا از تو خواهم به حق قرآن عظيمى كه فرود آورد آن را روح

الاَْمينُ وَ هُوَ عِنْدَكَ فى اُمِّ الْكِتابِ عَلِىُّ حَكيمٌ اَنْ تَشْفِيَنى بِشِفائِكَ وَ

الا مين و آن در نزد تو در دفتر اصلى والا و فرزانه است كه درمانم كنى به درمان خود و

تُداوِيَنى بِدَوائِكَ وَتُعافِيَنى مِنْ بَلائِكَ

مداوايم كنى به داروى خويش و عافيتم دهى از بلاى خود

و صلوات مى فرستى بر محمّد و آل محمّدعليهم السلام

براى درد زانو

پنجم از ابوحمزه روايت است كه مرا عارض شد دردى در زانويم پس شكايت كردم آن را به حضرت امام محمّد باقر عليه السلام فرمود هرگاه نماز گذاردى پس بگو:

يا اَجْوَدَ مَنْ اَعْطى وَ يا خَيْرَ مَنْ سُئِلَ وَ يا اَرْحَمَ مِنْ اسْتُرْحِمَ اِرْحَمْ ضَعْفى وَ

اى بهترين كسى كه عطا كند و اى بهترين درخواست شدگان و اى مهربانترين رحم خواستگان رحم كن بر ناتوانى و

قِلَّةَ حيلَتى وَاَعْفِنى مِنْ وَجَعى

بيچارگيم و عافيتم ده از اين دردم

گفت خواندم آن را و عافيت يافتم مؤ لّف گويد: كه ما در اوّل باب سوّم دعاهائى

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 21:44  توسط علیزاده طباطبایی  | 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

امسال ۱۳ بدر را به اتفاق خانواده در پارکی در نزدیکی منزل بدر کردیم این پارک پر از مردمی بود از کوچک پیر و جوان که برای این سنت ایرانی به طبیعت آمده بودند جالب است از ابیانه نیز خبر رسید تمام مسیر جاده ۱۵ کیلومتری پر از مردم بودند و در تهران نیز همه در طبیعت گذران می کردند خیلی جالب بود بعد از ظهر نیز به اتفاق رفتیم کهف الشهدای ولنجک که  آنهم  قابل توجه بود  به نظر می رسد بام واقعی  تهران این منطقه است . البته پلیس به یکنفر مشکوک شده بود که ماشین پژوی خود را پر از سنگ کرده بود و....  

روز بعد جناب آقای  یو هونگ یانگ سفیر چین را در ملاقاتی با یکی از همکاران دیدم  نامبرده  اظهار داشت برایم خیلی جالب بود ۱۰ سال  پیش ایران بودم نسبت به امسال هیچ چیز  در مراسم ۱۳ بدر تغییر نکرده بود الا  چادر های رنگارنگی که حتی در پارک ها زده بودند برایم عجیب بود از بعضی دلیل این همه چادر را پرسیدم کسی جواب قانع کننده ای نداد به نظر می رسد این چادرها جدید است یکی میگفت برای اینکه اگر خانمی خواست استراحت کند با توجه به فرهنگ مردم  برود در این خیمه ها دیگری می گفت برای اینکه شاید باران بیاید و ......

وی افزود از همه مهمتر این بود که آش رشته نیز خیلی زباد بود از هر کس پرسیدم آیا آش رشته نیز جزو سنت های سیزده بدر است پاسخی نشنیدم  اما یک خانواده به ما آش رشته خوشمزه ای داد  که مزه آن را فراموش نمی کنم .

به امید رنگارنگی بیشتر برای مردم ایران

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 16:59  توسط علیزاده طباطبایی  | 

نوروز امسال را بعد از چند سال در  کنار پدر و مادر عزیزم و دیگر اعضای خانواده بودم  وتصمیم گرفتم تمامی نوروز را در نطنز بمانم وضع خیلی خوب بود برای سعید نیز جالب بود زیرا همه  اعضای خانواده و آشنایان  در روز عید  برای دیدن پدرم به منزل ما می آمدند سعید نیز که سالها با من در خارج  بوده است   این همه آشنا بر ایش تعجب آورر بود . من وسعید نیز به دیدار  بزرگان خانواده رفتیم. الحمد الله همه بستگان تحصیلات عالی دارند از پزشکی و معماری گرفته تا تخصص های قلب و.... 

  از روز سوم نیز  به اتفاق خانواده به منزل خودمان در ابیانه رفتیم چنانکه پیش بینی می شد در سالجاری نیز ابیانه بیش از پیش شلوغ بود توریستهای زیادی به این دهکده باستانی می آمدند  حتی چند اتوبوس از توریستهای خارجی  را نیز مشاهده نمودم  البته باید این را تاکید کنم باهمه شلوغی  یک آرامش عجیبی بر روستا حاکم بود  بعد از مدتها رنگ واقعی آسمان را مشاهده نمودم آبی آبی .

 اما آنچه  برای ما کمی سخت بود سردی هوا بود که برای آن نیز با روش سنتی ( کرسی) مشکل را حل کردیم  آنچه ما را به فکر انداخته است این می باشد که روستا به ساماندهی نیاز دارد به خصوص  در مورد هتل و دستفروشی افرادی که ظاهر ا از بعضی از  روستاهای اطراف و یا شاید شهرهای اطراف آمده اند و چهره خوبی از روستا برای توریستها بر جای نخواهند گذاشت .خانم دکتر نیز   بعد از چندین سال موفق شد به دیدار مدیرومعلم زمان راهنمایی خود(جناب آقای ضیائی) برود . فردی که خانم دکتر  روشهای تربیتی  و خردمندی ایشان را کم نظیر می داند ومعتقد است اواز جمله معلمانی است که اقتدار ،جذبه و عشق به آموختن و یاد دادن را باهم جمع کرده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 22:54  توسط علیزاده طباطبایی  | 

دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون شبریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند

سلامتی
سعادت
سیادت
سرور
سروری
سبزی
سرزندگی
هفت سین سفره زندگیتان باشد.
نوروز مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:59  توسط علیزاده طباطبایی  | 

شاید این آخرین مطلبی است که برای سال ۹۰ می نویسم سالی  پر بار برای من و خانواده امید وارم سالی خوبتر در انتظامان باشد :

دستاوردها :

-  سال نو را در جوار حضرت رسول در مدینه منوره آغاز کردیم با همه خانواده از جمله مامه جان

-  برگزاری مراسم باشکوه ازدواج دخترم 

- پایان موفقیت آمیز ماموریت

- تغییر منزل

- حل شدن مشکل اتومبیل

- موفقیت در چاپ مقالات

- قبولی دخترم در فوق لیسانس

- رفتن بچه ها به کربلا

در این سال بعضی از ناراحتی ها نیز ایجاد شد که نمی خواهم در اول سال جدید برایتان ایه یاس بخوانم همیشه از خوبی ها بگویید و از نعمت های خدواند یاد فرمایید .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:48  توسط علیزاده طباطبایی  |